![]() |
![]() |
|
| 4 شنبه بازار 3 تفنگدار هر چه می خواهید همین جاست |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 18:26 توسط Woody Cosmic |
|
|
با سلام به همه دوستان . از اینکه از وبلاگ من دیدن کردید ممنونم . امیدوارم خوشتون بیاد . خوشحال می شم اگه نظر بدهید . راستی ما ۳ تفنگدارزهره و سمانه و محبوبه از قوچان هستیم . (عکس وبلاگ از شهرمونه) مي رسد روزي كه بي من روزها را سر كني مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني مي رسد روزي كه تنها از كنارعكس من شعرهاي كهنه ام را مو به مو از بر كني. یا حق ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 18:11 توسط Woody Cosmic |
|
|
درتنگناي محبس تاريكی از منجلاب تيره اين دنيا بانگ پر از نياز مرا بشنو آه اي خداي قادر بي همتا يكدم ز پيكر من بشكاف بشكاف اين حجاب سياهي را شايد درون سينه من بيني اين مايه گناه و تباهي را
دل نيست اين دلي كه به من دادي در خون تپيده آه ! رهايش كنيا خالي از هوي و هوس دارش يا پايبند مهر و وفايش كن
تنها تو آگهي و مي داني اسرار آن خطاي نخستين را تنها تو قادري كه ببخشايي بر روح من صفاي نخستين را
آه اي خدا چگونه ترا گويم كز جسم خويش خسته و بيزارم هر شب بر آستان جلال تو گويي اميد جسم دگر دارم
از ديدگان روشن من بستان شوق به سوي غير دويدن را لطفي كن اي خدا و بياموزش از برق چشم غير رميدن را
عشقي به من بده كه مرا سازد همچون فرشتگان بهشت تو ياري به من بده كه در او بينم يك گوشه از صفاي سرشت تو
آه اي خدا كه دست توانايت بنيان نهاده عالم هستي را بنماي روي و از دل من بستان شوق گناه و نقش پرستي را
راضي مشو كه بنده نا چيزي راضي به غير تو روي آرد راضي مشو كه سيل سرشكش را در پاي جام باده فرو بارد
در تنگناي محبس تاريكي از منجلاب تيره اين دنيا بانگ پر از نياز مرا بشنو آه اي خدا ي قادر بي همتا ! فروغ فرخزاد
برگ در انتظار زوال مي افتد ميوه در ابتداي كمال .بنگر كه چگونه مي افتي چون برگي زرد يا سيبي سرخ ؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 17:59 توسط Woody Cosmic |
|
|
به سراغ من اگر مي آييد پشت هيچستانم پشت هيچستان جايي است پشت هيچستان ابرهاي هوا پر قاصدهايي است كه خبر مي آرند از گل وا شده ي دورترين بوته ي خاك روي شن ها هم نقش سم اسبان سواران ظريفي است كه صبح ٬به سر تپه ي معراج شقايق رفتند پشت هيچستان چتر خواهش باز است تا نسيم عطشي در بن برگي بدود زنگ باران به صدا مي آيد آدم اينجا تنهاست و در اين تنهايي سايه ي ناروني تا ابديت جاريست به سراغ من اگر مي آييد نرم و آهسته بياييد مبادا كه ترك بردارد چيني نازك تنهايي من . سهراب سپهري
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 17:49 توسط Woody Cosmic |
|
|
در دل خسته ام چه مي گذرد ؟ اين چه شوري است باز در سر من ؟ باز از جان من چه مي خواهند برگهای سپید دفتر من ؟ من به ویرانه هاي دل چون بوم روزگاريست هاي وهو دارم شيوني دردناک و روح گداز بر سر گور آرزو دارم اين خطوط سیاه سر در گم دل من ٬ روح من٬ روان من استآنچه از عشق او رقم زده ام شیره ي جان ناتوان من است سوز آهم اثر نمي بخشد دفتری را چرا سیاه کنم !شمع بالین مرگ خود باشم کاهش جان خود نگاه کنم بس کنم اين سیاه كاري ٬ بس !گرچه دل ناله مي كند " بس نیست "برگهای سپید دفتر من !از شما رو سياهتر كس نیست . فریدون مشيري |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 17:48 توسط Woody Cosmic |
|
|
دردهای من جامه نیستند تا زتن در آورمچامه و چکامه نیستند تا به رشته ي سخن در آورمنعره نیستند تا ز نای جان بر آورم دردهای من نگفتني دردهای من نهفتني استدردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست درد مردم زمانه استمردمي كه چین پوستينشان مردمي كه رنگ روي آستينشان مردمي كه نامهايشان جلد کهنه ي شناسنامه هايشان درد مي كندمن ولی تمام استخوان بودنم لحظه هاي ساده ي سرود نم درد مي كند .انحنای روح من شانه هاي خسته ي غرور من تكيه گاه بي پناهي دل شکسته ام است کتف گریه هاي بي بهانه ام بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است درد هاي پوستي کجا؟ درد دوستی کجا؟ اين سماجت عجیب پافشاری شگفت دردها ست دردهای آشنا دردهای بومی غریب دردهای خانگی دردهای کهنه ي لجوج اولین قلم حرف حرف درد را در دلم نوشته است دست سرنوشت خون درد را با گلم سرشته است پس چگونه سرنوشت ناگزیر خود را رها کنم ؟ درد رنگ و بوي غنچه ي دل است پس چگونه من رنگ و بوي غنچه را از لا به لاي برگهای تو به توي آن جدا کنم ؟ دفتر مرا دست درد مي زند ورق شعر تازه ي مرا درد گفته است درد هم شنفته است پس در اين میانه من از چه حرف مي زنم ؟ درد ، حرف نیست نام ديگر من است من چگونه خويش را صدا کنم ؟ قیصر امین پور
حالا زيادم دلتون نگيره . يه جوك از همشهرياي خودم میگم (حالا شما بي خیال شین كه لهجه ي ما رو بلد نيستين !)Be ye ghoochanie migan ba atom jomle besaz mige divanatom (راستی قوچان از شهرهای خراسان رضويه)(مخلص هر چی قوچانی بامرا م و با غیرت) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 17:47 توسط Woody Cosmic |
|
|
يكي را دوست مي دارم ولی افسوس او هرگز نمي داند نگاهش مي کنم شاید بخواند از نگاه من كه او را دوست مي دارم ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمي خواند .به برگ گل نوشتم من كه او را دوست می دارم ولی افسوس او برگ گل را به زلف كودكي آویخت تا او را بخنداند به مهتاب گفتم اي مهتاب سر راهت به كوي او سلام من رسان و گو كه او را دوست مي دارمولي افسوس ! يكي ابر سيه آمد ز ره روي ماه تابان را بپوشانيدصبا را ديدم و گفتم صبا دستم به دامانت بگو از من به دلدارم كه او را دوست مي دارم ولي افسوس ! ز ابر تيره برقي جست و قاصد را ميان ره بسوزانيدكنون وا مانده ازهرجا دگر با خود كنم نجوا يكي را دوست مي دارم ولي افسوس ! او هرگز نميداند !!!! سوته دلانستاره ام از آسمون اومد منو ببينه بهم گفت : " راستشو بگو منو دوست داري يا دنيا رو؟" گفتم : " دنيا رو " قهر كرد و رفت حتي صبر نكرد بهش بگم تو دنياي مني ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 17:43 توسط Woody Cosmic |
|
|
مي توان با يك گليم كهنه هم روزها را شب كرد و شب را روز كرد مي توان با هيچ ساخت مي توان صد بارهم مهرباني را ٬ خدا را ٬عشق رابا لبي خندان تر از يك گل تفسير كرد مي توان بي رنگ بود همچو آب چشمه اي پاك وزلال مي توان در فكر باغ و دشت بود عاشق گلگشت بود مي توان اين جمله را در دفتر فردا نوشت :" خوبي " از هر چيز ديگر بهتر است . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 17:42 توسط Woody Cosmic |
|
|
جدید ترین صفحه ايميل من آرشیو وبلاگ |
| معبر دل |
سعي كنيم بين دلامون با خدا ؛ به جاي ديوارپل بزنيم ؛ اون موقع هر وقت دلمون گرفت مي تونيم با اين پل تا اوج آسمونا بريم و ... !!!؟
|
| پیوندها |
|
جمكران حرفهای ناتمام (نوشته های دکتر علی شریعتی) دوستي دنياي كوچك من پرنده اي به نام آذر باد ساحل عشق LOOTIMAMMAD نقاشي هاي علي رضا بن بست گل سنگ |
|
RSS
|
!!!بی کاری؟!می خوای بری سر کار؟! پس زود باش کلیک کن